جمال الهي
صحنه ي آفاق چون تو مــاه ندارد چون تو جمالي به جلوگاه ندارد
ماه خجل شد زحسن روي تو آري روشــني آفتاب مـــــــــاه ندارد
مهر تو را مشتري ششوند بـــه آهي آه كــــــه دل در بساط آه ندارد
روي تو آينيه ي جمال الهي است در تـــــو تماشاي من گناه ندارد
صبح سپيدي ، شبم به روي تو روز است زلفت اگر روز مــــن سياه ندارد

كوكب اشكم در آستين بدرخشيد عشق بــــدين روشني گواه ندارد
باد بـــود پيك عاشقانش و افسوس بـاد هم آنجا كه اوست راه ندارد
خط به رخ از زلف كن حريم كه هندو حــــرمت بيت الحرام نگاه ندارد
بـــا همه آفاق مهر روز كه خورشيد ملك جــــهان گير و سيپاه ندارد
زيـــــــر نگيــن هنر قلمرو دلهاست سلطنت ((شهريـــار )) شاه ندارد
((شهريار ))