درس ما امروز ....
خشمگين ، انتقام جو گفتم : بچه ها گوش ژاله سنگين است .
دختري طعنه زد ، نه خانم - درس در گوش ژاله ياسين است
باز هم خنده ها و هم همه ها - تند و پيگير مي رسيد به گوش
زير آتشفشان ديده ي من - ژاله آرام بود و سرد و خاموش
رفته بود تا عمق چشم حيرانم - آن دو ميخ نگاه خيره ي او
موج زن در دو چشم بي گناهش رازي از روزگاران كينه ي اوست
آنچه در آن نگاه مي خواندم قصه ي غصه بود ، هرمان بود
ناله اي كردو در سخن آمد - با صدايي كه سخت لرزان بود
فعل مجهول فعل آن پدري است كه دلم را زدرد پر زخون كرد
خواهرم را به مشت و سيلي كوفت - مادرم را زخانه بيرون كرد
شب دوش از گرسنگي تا صبح خواهر شيرخوار من ناليد
سوخت در تب تن برادر من - تا سحر در كنار من ناليد
در تب آن دو تن ، اين دو ديده ي من اين يكي اشك بود و آن دگر خون بود
مادرم را دگر نمي دانم كه كجا رفت و حال او چون بود ؟
گفت و ناليد آنچه باقي ماند - هق هق گريه بود و ناله ي او
شسته مي شد به قطره هاي سرشت - چهره ي همچو برگ ، ناله ي او
ناله ي من به ناله اش آميخت - كه غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز قصه ي غصه ي غم توست - تو بگو كه چرا من سخن گفتم ؟
فعل مجهول فعل آن پدري است - كه تو را بي گناه مي سوزد
آن حريق هوس بود ، مادري بي پناه مي سوزد
آري اي ياران هم نفس :
شمع اين نكته را هيچ گاه نگذاريد در محراب يادمان به سردي بگرايد كه كلاس ها سرشار از ژاله هايند
شايد صورتشان سرخ باشد اما اين سرخي از سرخي سيلي دوست دارانش ، و بي تاب نگاه مهربان شمايند
كه مرحمي باشد بر زخم ناسور تنهايي و فقر و فلاكتشان .
آري كلاس مقدس است و بر گلبرگ كلاس ها از نفحات صبح چه ژاله ها كه نشسته اند .
بهوش باش دلي را به قهر نخراشي ، به ناخني كه تواني گره گشايي كرد .